کمند زلف یار
شام غریبان حسینی است.
پدر و مادرم می گویند قدیمها رسم بر این بود که در چنین شبی به یاد اسرای مصیبت زده خاندان پیامبر(ص)، چراغی در خانه بر نمی افروختند و کسی شام نمی خورد .
در این فکر بودم که چه باید تقدیم عقیله بنی هاشم، حضرت زینب کبری(س) نمود تا با حضرت داغدارش ابراز همدردی کرد.
ندایی در درونم گفت: کدام هم دردی ؟ در صحت و عافیت کنج خانه نشسته باشی ، خورد و خوراکت برقرار، اینترنت آنلاین و خانواده ات در امن و مان و باز هم دم از هم دردی با دختر امیرالمؤمنین و حضرت زهرا(س) و خواهر سید الشهدا بزنی؟ آیا شیعه با معرفت همین اندازه باید بفهمد؟!
با شرمندگی ادعایم را پس گرفتم . گفتم می خواهم شعری ناقابل تقدیم حضرتش کنم تا یادی از غربتش در این بیابان تاریک و مصایبش کرده باشم.
از حافظ اجازه نمی گیرم تا شعرش را تقدیم حضرت زینب(س) کنم. شاید اگر حافظ زنده می بود، امشب خود از حضرتش اجازه می خواست تا این ابیات را تقدیمش نماید:
زان یار دلنوازم ، شکری است با شکایت گر نکته دان عشقی ، بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منّت ، هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را ، آبی نمی دهد کس گویا ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ، ای دل مپیچ کآنجا سرها بریده بینی ، بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آ ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم ، جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان ، وین راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان ، می جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟ کش صدهزار منزل بیش است در بدایت
هرچند بردی آبم ، روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
پدر و مادرم می گویند قدیمها رسم بر این بود که در چنین شبی به یاد اسرای مصیبت زده خاندان پیامبر(ص)، چراغی در خانه بر نمی افروختند و کسی شام نمی خورد .
در این فکر بودم که چه باید تقدیم عقیله بنی هاشم، حضرت زینب کبری(س) نمود تا با حضرت داغدارش ابراز همدردی کرد.
ندایی در درونم گفت: کدام هم دردی ؟ در صحت و عافیت کنج خانه نشسته باشی ، خورد و خوراکت برقرار، اینترنت آنلاین و خانواده ات در امن و مان و باز هم دم از هم دردی با دختر امیرالمؤمنین و حضرت زهرا(س) و خواهر سید الشهدا بزنی؟ آیا شیعه با معرفت همین اندازه باید بفهمد؟!
با شرمندگی ادعایم را پس گرفتم . گفتم می خواهم شعری ناقابل تقدیم حضرتش کنم تا یادی از غربتش در این بیابان تاریک و مصایبش کرده باشم.
از حافظ اجازه نمی گیرم تا شعرش را تقدیم حضرت زینب(س) کنم. شاید اگر حافظ زنده می بود، امشب خود از حضرتش اجازه می خواست تا این ابیات را تقدیمش نماید:
زان یار دلنوازم ، شکری است با شکایت گر نکته دان عشقی ، بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منّت ، هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را ، آبی نمی دهد کس گویا ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ، ای دل مپیچ کآنجا سرها بریده بینی ، بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آ ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم ، جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان ، وین راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان ، می جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟ کش صدهزار منزل بیش است در بدایت
هرچند بردی آبم ، روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
صلّی الله علیک یا ابا عبدالله
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۹ ساعت 19:5 توسط حنیف
|